
دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد
به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
سهراب سپهری

اماآنچه ما می گفتیم شعر نبود دو دفتر از این گفته ها را سوزاندم
من فن شاعری می آموختم اما هوای شاعرانه ای که به من می خورد نشئه ای غریب داشت مرا به حضور تجربه
های گمشده می برد
خیالاتیم می کرد با زندگی گیرودار خوشی داشتم وقدم های عاشقانه بر می داشتم کمتر کتاب می خواندم بیشتر
نگاه می کردم میان خطوط تنهایی در جذبه فرو می رفتم
خانه ی ما به خلوت یک خیابان مشرف بود از ایوان صحرا پیدا بود و برج و باروهای قدیمی شبهاکاروان شتر از کنار
خانه ی ما می گذشت در جاده ای که به اصفهان می رفت دور می شد وسحرگاه با بار هیمه به شهر باز می گشت
صدای زنگ شتر زیر دندان همه ی خوابهایم بود.طعم تجرد می داد. به پریشانی می کشاند . غمگین می کرد . روزگار
مستی مقیاس بود ومن عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه می بستم و روانه ی دشت می شدم
می نشستم و نبض آفتاب را روی کو ه های دور می گرفتم به ستایش عادت می کردم تعادل را می آموختم
تابستان 1948 رسید با خانواده به قمصر رفتم و هوا خوش بود کار من نقاشی بود و کوه پیمایی آنجا بود که من
با منوچهر شیبانی برخوردم و این برخورد مرا دگرگون کرد
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت ((چون به خانه رسیدیم من وبرادرم کارهای خود را کرده
به خانه ی یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانه ای به صدا در آوردیم
کلفتی در را باز کرد اسم مارا پرسید چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون برد تاغروب آفتاب در آن خانه به سر
بردیم صحبت ما فقط از نقاشی بود))
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت از هنر حرفها زد وان گوگ را نشان داد من در گیجی دلپذیری بردم
هر چه می دیدم غرابت داشت شب که به خانه برمی گشتیم
من آدمی دیگر بودم طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم فردای آنروز نقاشی من چیز دیگر شد
نقاشی من خوب نبود خوبتر هم نشد در مسیری دیگر افتاد از آن پس شیبانی را بیشتر روزها می دیدم
با هم به دشت می رفتیم نقاشی می کردیم حرف می زدیم شیبانی شعرهایش را می خواند از نیما می گفت به
زبان تازه ی شعر اشاره می کرد و در این گشت وگذارها بود کهConception هنری من دگرگون شد همان سال به
دانشگاه هنر های زیبای تهران رفتم دوران تحولات هنری محیط ما بود انجمن خروس جنگی
بیداد می کرد نو با کهنه می جنگید
ومیان این شور وستیزها کار من ذره ذره شکل می گرفت

دانشسرا تمام شدو من به کاشان برگشتم دوران دگرگونیها آغازمی شد خانه قدیمی از دست رفته بود اجداد پدری
درگذشته بودند عموها در خانه های جدا می زیستند
خانوادهی من هم درخیابانی که به ایستگاه راه آهن می رفت روزگار می گذراندند سال 1945بود فراغت درکف بود
فرصت تامل به دست آمده بود زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم شد
در خانه آرامش دلخواه بود چیزی به تنهایی من تحمیل نمی شد می نشستم و رنگ می ساییدم با رنگ های
روغنی کار می کردم حضور اشیا براراده من چیره بود تفاهم چشم و درخت مرا گیج می کرد در تماشا تاب شکل
دادن نبود تماشا خالص بود تنهایی من عاشقانه بود نقاشی عبادت من بود من شوریده بودم و شوریدگی ام تکنیک
نداشت روی بام کاهگلی می نشستم وآمیختگی غروب را با sensuality بامهای گنبدی شهر تماشا می کردم
بسادگی مجذوب می شدم ودر این شیفتگی خشونت خط نبود برق فلز نبود درام اندامهای انسان نبود نقاشی من
فساد میوه را ازخود می راند ثقل سنگ را می گرفت شاخه ی نقاشی من دست خوش آفت نبود آدم نقاشی من
عطسه نمی کرد راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم و اعتبار فساد را دریافتم

زندگی من آرام میگذشت اتفاقی نمی افتاد دگرگونیهای من پنهانی بود و دیر آفتاب می شد با دوستان قدیم _یاران
دبیرستانی_ به شکار می رفتیم آنقدر زود از خواب پا می شدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه می کردیم ما
فرزندان وسعت ها بودیم سطوح بزرگ را می ستودیم در نفس فصل روان می شدیم
شنزارها فروتنی می آموختند جایی که افق بود نمی شد فروتن نبود زیرا آفتاب سوزان می رفتیم
وحرمت خاک از کفش های ما جدایی نداشت
اواخر دسامبر 1946 بود ومن در اداره فرهنگ کار گرفتم
آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار می کرد رنگ تازه ای به زندگیم زد شعر های مشفق کاشانی را
خوانده بودم خودش راندیده بودم مشفق دست مرا گرفت وبه راه نوشتن کشید
الفبای شعری را او به من آموخت غزل می ساختم و او سستی و لغزش کار را باز می گفت خطای وزن را نشان می
داد اشارت او هوای مرا داشت هر شب می نوشتم
انجمن ادبی درست کردیم و شاعران شهر را گرد آوردیم غزل بود که می ساختیم
میخروشد دریا
هیچکس نیست به ساحل پیدا !
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش.
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا میرسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طوفانی را.
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت .
با خیالی در خواب.
صبح آن شب ، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه ی تلخ شب پیش خبر.
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه ی غمناک بجا
و به نزدیکی او
میخروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج که میگوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز.
در دبیرستان نقاشی کار جدی تری شد زنگ نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود
میان هم شاگردی های من چند نفری خوب بودند نقاشی می کردند شعر می گفتند وخط را خوش
می نوشتند در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده اند با همشاگردیها به دشتها می رفتیم و
ستایش هر انعکاس را تمرین می کردیم سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود
من هنوز غریزی بودم ونقاشی من کار غریزه بود شهر من رنگ نداشت قلم مو نداشت در شهر من موزه نبود
گالری نبود استاد نبود منتقد نبود کتاب نبود فیلم نبود اما خویشاوندی انسان و محیط بود تجانس دست و
دیوار کاهگلی بود
فضا بود طراوت تجربه بود می شد پای برهنه رفت و زبری زمین را تجربه کرد
می شد انار دزدید Moral تازه ای را طرح ریخت می شد با خشت دیوار خو گرفتمعماری شهر من آدم
را قبول داشت دیوار کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همپای آدم شکسته و فر توت شد
همدردی organic داشت شهر من الفبا را از یاد برده بود اما حرف می زد جولانگاه قریحه بود
نه جای قدم زدن تکنیک
در چنین شهری ما به آگاهی نمی رسیدیم اهل سنجش نمی شدیم شکل نمی دادیم در حساسیت خود
شناور بودیم دل می باختیم شیفته می شدیم و آنچه می اندوختیم پیروزی تجربه بود
سه سال دبیرستان سر آمد آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی
به شهر بزرگی آمده بودم اما امکان رشد چنان نبود در دانشسرا نان سیاه می خوردیم ورزش می کردیم و آهسته
ازحوادث سیاسی حرف می زدیم با چقدر خامی. من سالم بودم
ورزش من خوب بود در بازی فوتبال بیشتر Wing forward بودم از نقاشی چیزی نیاموختم کمی با رنگ
و پرسپکتیو آشنا شدم محیط شبانه روزی ما جای جدال بود و درسهای خشک و انضباط بی رونق و
ما جوان بودیم وخام وعاصی چند نفری گرد آمده بودیم با نقشه های شیطانی
چه آشوبی به پا می کردیم اگر از سهم ذغال سنگ ما می کاستند شبانه قفل انبار را می شکستیم
ومیزهای تحریر را از ذغال می انباشتیم یا تخته قفسه ها را به آتش بخاری می سپردیم شب های تعطیل
که از شبانه روزی در می آمدیم اگر دیر برمی گشتیم ودر بسته بود
از دیوار داخل می شدیم

تابستانها به کوهپایه می رفتیم با اسب وقاطر والاغ سفر می کردیم دریک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم
درگوشه باغ ما یک طویله بود چارپا نگه می داشتیم پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت تند وسرکش بود و مرا خیلی می ترساند
من از خیلی چیزها می ترسیدم از مادیان سپید پدربزرگ از مدیر مدرسه از نز دیک شدن وقت نماز
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز می شد عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود
شب که می شد در دورترین خواب هایم طمع صبح جمعه را می چشیدم در دبستان از شاگردان خوب بودم
اما مدرسه را دوست نداشتم خودم را به دل درد میزدم تا به مدرسه نروم بادبادک را بیش از کتاب درس داشتم
صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روز داشتم
نقاشی می کردم معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد وگفت:
همه ی در سهایت خوب است تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی
این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم

با این همه دیوار های گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم
هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:
زجمعه تا سه شنبه خفته نالان نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی هیچ شعری ننوشتم این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم من دیر بزرگ شدم
دبستان را که تمام کردم تابستان را در کارخانه ی ریسندگی کاشان کار گرفتم یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم
نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد زیان ها رساند من مامور مبارزه با ملخ
در یکی از آبادیها شدم راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم
وقتی میان مزارع راه می رفتم سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم اگر محصول را می خوردند پیدا بود که
گرسنه اند
منطق من ساده و هموار بود روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم پرواز ملخ ها را
در هوا دنبال می کردم اداره کشاورزی مزد contimplation مرا می پرداخت
مابچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم
روز دهم مه 1940 موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیم ومدتی سواری کردیم .
دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم وانجیر وانار می دزدیدیم
شبها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تابه جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم
تاریکی واضطراب را میان مشت های خو می فشردیم تمرین خوبی بود هنوز دستم نزدیک میوه
دچار اضطرابی آشنا می شود

خانه ی ما همسایه صحرا بود تمام رویا هایم به بیابان راه داشت
پدر وعموهایم شکارچی بودند همراه آنها به شکار می رفتم بزرگتر که شدم عموی کوچک تیراندازی
را به من یاد داد اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود هرگز شکار خشنودم نکرد اما شکار بود که
مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکر هایم می نشاند در شکار بود که ارگانیسم
طبیعت را بی پرده دیدم به پوست درخت دست کشیدم در آب روان دست و رو شستم در باد روان شدم
چه شوری برای تماشا داشتم اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم هوای تاریک وروشن
مرا اهل مراقبه بار آورد تماشای مجهول را به من آموخت من سالها نماز خواندم بزرگترها می خواندند من هم
می خواندم در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند روزی در مسجد بسته بود
بقال سرگذر گفت:نماز رابام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم
من کاشی ام اما در قم بدنیا آمدم شناسنامه ام درست نیست مادرم
می داند که من روز چهاردهم مهر (16 اکتبر ) به دنیا آمده ام درست
سر ساعت12 مادرم صدای اذان را می شنیده است درقم زیاد نمانده ایم
به گلپایگان وخوانسار رفته ایم بعد به سرزمین پدری من کودکی
رنگینی داشته ام دوران خردسالی من در محاصره ی ترس وشگفتی بود
میان جهش های پاک وقصه های ترسناک نوسان داشت با عمو ها
واجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم وخانه بزرگ بود باغ بود و
همه جور درخت داشت برای یادگرفتن وسعت خوبی بود زمین را بیل
می زدیم چیز می کاشتیم پیوند میزدیم هرس می کردیم دراین خانه
پدر و عموها خشت می زدند بنایی می کردند به ریخته گری
ولحیم کاری می پرداختند چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند تار
می ساختند به کفاشی دست می زدند در عکاسی ذوق خود می آزمودند
قاب منبت درست می کردند نجاری و خیاطی پیش می گرفتند کلاه
می دوختند با صدف ودکمه گوشواره می ساختند
کوچک بودم که پدرم بیمار شد وتا پایان زندگی بیمار ماند پدرم تلگرافچی بود
در طراحی دست داشت خوش خط بود تار می نواخت او
مرابه نقاشی عادت داد الفبای تلگراف(مورس) را به من آموخت در
چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت
من قالی بافی را یاد گرفتم وچند قالیچه کوچک از روی نقشه های
خودم بافتم چه عشقی به بنایی داشتم دیوار را خواب می چیدم طاق
ضربی را درست می زدم آرزو دا شتم معمار شوم حیف دنبال معماری
نرفتم
در خانه آرام نداشتم از هرچه درخت بود بالا می رفتم ازپشت بام
می پریدم پایین من شر بودم مادرم پیش بینی می کرد من لاغر
خواهم ماند من هم ماندم

منبع:شعرها ویادداشت های منتشر نشده از سهراب
صفحه قبل 1 صفحه بعد










آمار
وبلاگ:
